تبلیغات
تبلیغات
آخرین ارسال های انجمن
انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
نوشته شده توسط : دل داغون

  

 

 

 

 

 

این داستان دل ساده خودمه دوستان

 

  

 

، بخونید عبرت بگیرید ، هیچ جاش

 

 

دروغ نیست قسم به خدای دل ساده

 

دوستش داشتم ، عاشقش بودم ، واسسش میمردم ، واسم میمرد ، دختر همسایمون بود ، از بچه گی هاش منو میخواست اما به من نگفته بود ، 17 سالم بود فهمیدم یه نامردی واسش نقشه کشیده ، یه نفر که اصلا در حدش نبود و لیاقتشو نداشت ، خودش هم دوستش نداشت ، رابطشونو بهم زدم ، گوشی نداشت ، زنگ زدم خونشون ، تنها بود ، بهش گفتم منو میخوای ؟ گریه کرد ، قطع کرد  ، زنگ نزدم ، زنگ زد ، گفت آره ، گفتم پات هستم تا آخرش ، گفت منم همینطور ، اون گوشی نداشت ، وقتی تنها میشد زنگ میزد به گوشیم ، خیلی دلم واسش تنگ میشد چون بعضی وقتا میشد که دو هفته صداشو نمیشنیدم ، وقتی زنگ میزد گریه میکرد ، یه بار 1 ماه شد که زنگ نزده بود ، حدث زدم چیزی شده ، بالاخره زنگ زد ، گفت تو با فلانی دوستی ، گفتم نه ، گفت آره ، واسش توضیح دادم ، قانع شد ، قرار شد هر وقت در رابطه با من شایعه ای شنید قبل از  همه زنگ بزنه از خودم بپرسه ، قبول کرد ، دو سالی به خوبی و خوشی گذشت ، میگفت اگه بهت نرسم خودمو میکشم ، باور کردم ، یه بار شد 5 ماه بهم زنگ نزد ، نمیتونستم بهاهاش ارتباط بگیرم ، که حد اقل بدونم چی شده که با هام به هم زده ، با واسطه بهش گفتم بهم زنگ بزنه ، بهم فحش داد ، دوباره پیغام دادم فحش داد ، 10 بار پیغام دادم ، یه بار گفت : برو با فلانی رابطه داشته باش ، اما من هیچکس غیر از اونو دوست نداشتم ، اونی که قرار بود هر چی شنید اول از خودم بپرسه ، شد این ، اونی که به قول خودش واسم میمرد ، ولم کرد ولی من هنوز میخوامش از جونم بیشتر ، منتظر روز موعودم 



:: برچسب‌ها: این داستان دل ساده خودمه دوستان ,
:: بازدید از این مطلب : 36
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : چهار شنبه 1 آذر 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دل داغون

 

  باید فراموشت کنم ، چندی است تمرین می کنم
من می توانـم ، می شود ، آرام تلقین می کنم 


با عکس های دیگری ، تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل ِ ، تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود :
وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم

خوابم نمی آید ولی ، از ترس بیداری به زور
با لطف قرص ِ قدّ ِ نُقل ، یک خواب رنگین می کنم

این درد ِ زرد ِ بی کسی ، بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی ، با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی ، سرشار از آمین می کنم

نه اسب ، نه باران ، نه مرد ، تنهایم و این دائمی است 
اسب حقیقت را خودم ، با این نشان زین می کنم

یا می بَرم ، یا باز هم ، نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سُرخ خود ، با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست ، در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی ، این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم



:: برچسب‌ها: باید فراموشت کنم , ولی فراموش کردم که فراموشت کنم ,
:: بازدید از این مطلب : 47
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : چهار شنبه 1 آذر 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دل داغون

 

…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’......
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•’`
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•’......
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’
.....`’•,,•......’
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’
...……....`’•,,•’`
…..............…,•’``’•,•’``’•,
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’
..............……....`’•,,•


:: برچسب‌ها: دل ,
:: بازدید از این مطلب : 59
|
امتیاز مطلب : 39
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14
تاریخ انتشار : چهار شنبه 28 ارديبهشت 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دل داغون

 

این داستان دل ساده خودمه دوستان ، بخونید عبرت بگیرید ، هیچ جاش دروغ نیست قسم به خدای دل ساده

دوستش داشتم ، عاشقش بودم ، واسسش میمردم ، واسم میمرد ، دختر همسایمون بود ، از بچه گی هاش منو میخواست اما به من نگفته بود ، 17 سالم بود فهمیدم یه نامردی واسش نقشه کشیده ، یه نفر که اصلا در حدش نبود و لیاقتشو نداشت ، خودش هم دوستش نداشت ، رابطشونو بهم زدم ، گوشی نداشت ، زنگ زدم خونشون ، تنها بود ، بهش گفتم منو میخوای ؟ گریه کرد ، قطع کرد  ، زنگ نزدم ، زنگ زد ، گفت آره ، گفتم پات هستم تا آخرش ، گفت منم همینطور ، اون گوشی نداشت ، وقتی تنها میشد زنگ میزد به گوشیم ، خیلی دلم واسش تنگ میشد چون بعضی وقتا میشد که دو هفته صداشو نمیشنیدم ، وقتی زنگ میزد گریه میکرد ، یه بار 1 ماه شد که زنگ نزده بود ، حدث زدم چیزی شده ، بالاخره زنگ زد ، گفت تو با فلانی دوستی ، گفتم نه ، گفت آره ، واسش توضیح دادم ، قانع شد ، قرار شد هر وقت در رابطه با من شایعه ای شنید قبل از  همه زنگ بزنه از خودم بپرسه ، قبول کرد ، دو سالی به خوبی و خوشی گذشت ، میگفت اگه بهت نرسم خودمو میکشم ، باور کردم ، یه بار شد 5 ماه بهم زنگ نزد ، نمیتونستم بهاهاش ارتباط بگیرم ، که حد اقل بدونم چی شده که با هام به هم زده ، با واسطه بهش گفتم بهم زنگ بزنه ، بهم فحش داد ، دوباره پیغام دادم فحش داد ، 10 بار پیغام دادم ، یه بار گفت : برو با فلانی رابطه داشته باش ، اما من هیچکس غیر از اونو دوست نداشتم ، اونی که قرار بود هر چی شنید اول از خودم بپرسه ، شد این ، اونی که به قول خودش واسم میمرد ، ولم کرد ولی من هنوز میخوامش از جونم بیشتر ، منتظر روز موعودم 



:: برچسب‌ها: دل ساده , دروغ , خیانت , عشق , نامردی ,
:: بازدید از این مطلب : 43
|
امتیاز مطلب : 35
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12
تاریخ انتشار : شنبه 3 ارديبهشت 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دل داغون

 

 اون

دلمو

شکست



:: برچسب‌ها: دل شکسته , ساده , دل ساده , من , بی وفا , نامرد , عشق ,
:: بازدید از این مطلب : 50
|
امتیاز مطلب : 35
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
تاریخ انتشار : شنبه 3 ارديبهشت 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دل داغون

 در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

آرزو دارم شبي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را

مي رسد روزي كه بي من سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...



:: بازدید از این مطلب : 78
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
تاریخ انتشار : چهار شنبه 24 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دل داغون

این داستان دل ساده خودمه دوستان ، بخونید عبرت بگیرید ، هیچ جاش دروغ نیست قسم به خدای دل ساده

دوستش داشتم ، عاشقش بودم ، واسسش میمردم ، واسم میمرد ، دختر همسایمون بود ، از بچه گی هاش منو میخواست اما به من نگفته بود ، 17 سالم بود فهمیدم یه نامردی واسش نقشه کشیده ، یه نفر که اصلا در حدش نبود و لیاقتشو نداشت ، خودش هم دوستش نداشت ، رابطشونو بهم زدم ، گوشی نداشت ، زنگ زدم خونشون ، تنها بود ، بهش گفتم منو میخوای ؟ گریه کرد ، قطع کرد  ، زنگ نزدم ، زنگ زد ، گفت آره ، گفتم پات هستم تا آخرش ، گفت منم همینطور ، اون گوشی نداشت ، وقتی تنها میشد زنگ میزد به گوشیم ، خیلی دلم واسش تنگ میشد چون بعضی وقتا میشد که دو هفته صداشو نمیشنیدم ، وقتی زنگ میزد گریه میکرد ، یه بار 1 ماه شد که زنگ نزده بود ، حدث زدم چیزی شده ، بالاخره زنگ زد ، گفت تو با فلانی دوستی ، گفتم نه ، گفت آره ، واسش توضیح دادم ، قانع شد ، قرار شد هر وقت در رابطه با من شایعه ای شنید قبل از  همه زنگ بزنه از خودم بپرسه ، قبول کرد ، دو سالی به خوبی و خوشی گذشت ، میگفت اگه بهت نرسم خودمو میکشم ، باور کردم ، یه بار شد 5 ماه بهم زنگ نزد ، نمیتونستم بهاهاش ارتباط بگیرم ، که حد اقل بدونم چی شده که با هام به هم زده ، با واسطه بهش گفتم بهم زنگ بزنه ، بهم فحش داد ، دوباره پیغام دادم فحش داد ، 10 بار پیغام دادم ، یه بار گفت : برو با فلانی رابطه داشته باش ، اما من هیچکس غیر از اونو دوست نداشتم ، اونی که قرار بود هر چی شنید اول از خودم بپرسه ، شد این ، اونی که به قول خودش واسم میمرد ، ولم کرد ولی من هنوز میخوامش از جونم بیشتر ، منتظر روز موعودم 



:: برچسب‌ها: عشق شکست خورده , نامردی , خیانت , دوست داشتن , عبرت , موعود ,
:: بازدید از این مطلب : 66
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
تاریخ انتشار : چهار شنبه 24 فروردين 1390 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد